محمد بن جرير الطبري ( مترجم : بلعمي )
748
تاريخ الطبرى ( تاريخنامه طبرى ) ( فارسي )
رسول الله ] و مسقط رأسك . به سراى تو آنجا كه از مادر آنجا به زمين آمدى . پيغامبر عليه السّلام گفت : و هل ترك عقيل لنا من رباع . عقيل ما را سراى كجا دست باز داشت ؟ ! و اين سخن پيغامبر عليه السّلام به امثال عرب اندر كار بندند . پس پيغامبر عليه السّلام چون به مكّه آمد آن سراى به عقيل بازداد ، و گروهى گفتند كه پيغامبر آن سراى خود عقيل را بخشيد چون از مكّه برفت . و از پس عقيل به دست ورثهء وى بماند تا به وقت حجّاج بن يوسف . چون حجّاج عبد الله بن الزبير را به مكّه اندر به حصار گرفت و بكشت و مكّه بگشاد ، عبد الملك بن مروان اميرى حجاز و مكّه و مدينه حجّاج را داد ، برادرش محمّد بن يوسف آنجا امير كرد ، و خود به عراق همى بود . و محمّد بن يوسف آن سراى از فرزندان عقيل بخريد و به مزكت مكّه اندر گرفت ، و همچنان همى بود تا به وقت هارون الرّشيد . چون هارون به خليفتى بنشست ، او را مادرى بود رومى [ a 135 ] نام وى خيزران ، و آن كنيزك پدرش بوده بود ، مهدى . و اين كنيزك به مكّه درم فرستاد بسيار تا مزگت مكّه آبادان كردند ، و بفرمود كه آن سراى محمّد بن يوسف را كه به مزكت اندر آورده بود از مزكت بيرون كنند . پس همچنان كردند . اكنون آن سراى هم پهلوى مزكت است و آن را به محمّد بن يوسف باز خوانند ، و محمّد بن يوسف بر مكّه و حجازيان چنان بغلبه شد كه آن سراى به عقيل باز نخوانند و نه به پيغامبر ، و به دو باز خوانند . و مادر پيغامبر گفت : چون پيغامبر به شكم من اندر افتاد و نه ماهه شد و به وقت بيرون آمدن نزديك آمد ، يك شب مادرش به خواب ديد كه يكى فريشته از آسمان فرود آيدى و مادرش را گويدى كه اين كه به شكم تو اندر است مهتر همه خلق است . چون از تو جدا شود او را محمّد نام كن و بگوى : اعيذه بالواحد من شرّ كلّ حاسد . مادرش ديگر روز اين خواب مر عبد المطَّلب را بگفت . پس چون از مادر جدا شد ، مادرش روشنايى ديد كه همى تافت از يك سوى تا شام بيفتاد ، و مادرش هر چه به شام اندر كوشك بود همه بديد ، و نورى از محمّد برآمد و تا آسمان برشد . ديگر روز مادرش مر عبد المطَّلب را بگفت . عبد المطَّلب او را محمّد نام كرد . و به خبرى ايدون است كه آن روز كه محمّد از مادر جدا شد ، هر چه به مكّه اندر